جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶ - 2018 February 23
اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
کد مطلب: 2469 تاريخ : ۲۵ مهر ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۲ نسخه چاپي ارسال به دوستان

جلسه پنجم سخنرانی محرم ۱۴۳۸، ۱۷ مهرماه ۱۳۹۵ / صوت کامل + متن خلاصه

با سلام

صوت جلسه پنجم سخنرانی محرم ۱۴۳۸ که در تاریخ ۱۷ مهرماه ۱۳۹۵ برگزار شده است را می توانید از اینجا دریافت کنید.

در ضمن متن خلاصه جلسه بدین شرح است:

فقط یک حقیقت و می تواند قدرت این انسان را تعدیل کند و حرکتش را سمت و سو بدهد به سمت عالم معنا.

این انسان با این همه توانایی و پیچیدگی اش اگر توانایی هایش را تعدیل نکند عالم را به هم می ریزد.

انسان چنان پر عظمت است که گنجایش دارد که نور خداوندی را در جان خود جای دهد. انسان می تواند به اوج درکی از خداوند برسد که برای هیچ موجودی فراهم نخواهد شد.

من چقدر بزرگم که آن حقیقت می تواند در درون من جای شود. اصلا سرّ آفرینش همین است.

خداوند می فرماید که من در هیچ کجا جا نمی گیرم مگر در درون شما.

درون شما دنیای بزرگی است که باید آن را کشف کرد.

اگر این گونه نبود، پیامبر هر چه بالاتر می رفت، نمی فرمود «رب زدنی علما».

انسان باید دائما از این جوشش حق چیزهای جدیدی یاد بگیرد.

به فریاد روح تان بها بدهید. انبیاء برای همین آمدند. اصحاب اباعبدالله این را خوب فهمیدند.

از درس های بزرگ امام حسین علیه السلام به ما، فهم همین درک و منزلت خودمان به عنوان یک انسان است. هیچ کجا حضرت از این منزلت پایین تر نیامد.

آیا گاهی سری بخودتان می زنید که که آیا آنقدری که برای تن خودتان برنامه دارید، برای روحتان هم برنامه ای دارید؟

مخصوصا جوان ها توجه داشته باشید که عمر سریع الزوال است. اگر با خدای خود آشتی کنید، ماندگار می شوید.

از فرصت هایی مثل محرم، ذی الحجه، ماه رمضان و … برای ایجاد تحول در درون خود بهره ببرید.

پروردگار فرمود که من در درون قلب شکسته جای دارم. این که حضرت امام حسین می فرمایند که اناالفقیر فی غنای فکیف لا یکون فقیرا فی فقری. این همان قلب شکسته است.

در ادامه، متن شعری که حاج آقا در شب گذشته از کتاب مثنوی شریف برخی از ابیات آن را خواندند، خدمت شما ارائه می شود:

?عنوان: مرتد شدن کاتب وحی

 

پیش از عثمان یکی نساخ بود ** کاو به نسخ وحی جدی می‌‌نمود

چون نبی از وحی فرمودی سبق ** او همان را وانبشتی بر ورق‌‌

پرتو آن وحی بر وی تافتی ** او درون خویش حکمت یافتی‌‌

عین آن حکمت بفرمودی رسول ** زین قدر گمراه شد آن بو الفضول‌‌

کانچه می‌‌گوید رسول مستنیر ** مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه‌‌اش زد بر رسول ** قهر حق آورد بر جانش نزول‌‌

هم ز نساخی بر آمد هم ز دین ** شد عدوی مصطفی و دین به کین‌‌

مصطفی فرمود کای گبر عنود ** چون سیه گشتی اگر نور از تو بود

گر تو ینبوع الهی بودیی ** این چنین آب سیه نگشودیی‌‌

تا که ناموسش به پیش این و آن ** نشکند بر بست این او را دهان‌‌

اندرون می‌‌سوختش هم زین سبب ** توبه کردن می‌‌نیارست این عجب‌‌

آه می‌‌کرد و نبودش آه سود ** چون در آمد تیغ و سر را در ربود

کرده حق ناموس را صد من حدید ** ای بسا بسته به بند ناپدید

کبر و کفر آن سان ببست آن راه را ** که نیارد کرد ظاهر آه را

گفت اغلالا فهم به مقمحون ** نیست آن اغلال بر ما از برون‌‌

خلفهم سدا فأغشیناهم ** می‌‌نبیند بند را پیش و پس او

رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست ** او نمی‌‌داند که آن سد قضاست‌‌

شاهد تو سد روی شاهد است ** مرشد تو سد گفت مرشد است‌‌

ای بسا کفار را سودای دین ** بندشان ناموس و کبر آن و این‌‌

بند پنهان لیک از آهن بتر ** بند آهن را کند پاره تبر

بند آهن را توان کردن جدا ** بند غیبی را نداند کس دوا

مرد را زنبور اگر نیشی زند ** طبع او آن لحظه بر دفعی تند

زخم نیش اما چو از هستی تست ** غم قوی باشد نگردد درد سست‌‌

شرح این از سینه بیرون می‌‌جهد ** لیک می‌‌ترسم که نومیدی دهد

نی مشو نومید و خود را شاد کن ** پیش آن فریادرس فریاد کن‌‌

کای محب عفو از ما عفو کن ** ای طبیب رنج ناسور کهن‌‌

عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد ** خود مبین تا بر نیارد از تو گرد

ای برادر بر تو حکمت جاریه ست ** آن ز ابدال است و بر تو عاریه ست‌‌

گر چه در خود خانه نوری یافته ست ** آن ز همسایه‌‌ی منور تافته ست‌‌

شکر کن غره مشو بینی مکن ** گوش دار و هیچ خود بینی مکن‌‌

صد دریغ و درد کاین عاریتی ** امتان را دور کرد از امتی‌‌

من غلام آن که او در هر رباط ** خویش را واصل نداند بر سماط

بس رباطی که بباید ترک کرد ** تا به مسکن در رسد یک روز مرد

گر چه آهن سرخ شد او سرخ نیست ** پرتو عاریت آتش زنی است‌‌

گر شود پر نور روزن یا سرا ** تو مدان روشن مگر خورشید را

هر در و دیوار گوید روشنم ** پرتو غیری ندارم این منم‌‌

پس بگوید آفتاب ای نارشید ** چون که من غارب شوم آید پدید

سبزه‌‌ها گویند ما سبز از خودیم ** شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم‌‌

فصل تابستان بگوید ای امم ** خویش را بینید چون من بگذرم‌‌

تن همی‌‌نازد به خوبی و جمال ** روح پنهان کرده فر و پر و بال‌‌

گویدش ای مزبله تو کیستی ** یک دو روز از پرتو من زیستی‌‌

غنج و نازت می‌‌نگنجد در جهان ** باش تا که من شوم از تو جهان‌‌

گرم‌‌دارانت ترا گوری کنند ** طعمه‌‌ی موران و مارانت کنند

بینی از گند تو گیرد آن کسی ** کاو به پیش تو همی‌‌مردی بسی‌‌

پرتو روح است نطق و چشم و گوش ** پرتو آتش بود در آب جوش‌‌

آن چنان که پرتو جان بر تن است ** پرتو ابدال بر جان من است‌‌

جان جان چون واکشد پا را ز جان ** جان چنان گردد که بی‌‌جان تن بدان‌‌

سر از آن رو می‌‌نهم من بر زمین ** تا گواه من بود در روز دین‌‌

یوم دین که زلزلت زلزالها ** این زمین باشد گواه حالها

کاو تحدث جهره أخبارها ** در سخن آید زمین و خاره‌‌ها

فلسفی منکر شود در فکر و ظن ** گو برو سر را بر آن دیوار زن‌‌

نطق آب و نطق خاک و نطق گل ** هست محسوس حواس اهل دل‌‌

فلسفی کاو منکر حنانه است ** از حواس اولیا بیگانه است‌‌

گوید او که پرتو سودای خلق ** بس خیالات آورد در رای خلق‌‌

بلکه عکس آن فساد و کفر او ** این خیال منکری را زد بر او

فلسفی مر دیو را منکر شود ** در همان دم سخره‌‌ی دیوی بود

گر ندیدی دیو را خود را ببین ** بی‌‌جنون نبود کبودی بر جبین‌‌

هر که را در دل شک و پیچانی است ** در جهان او فلسفی پنهانی است‌‌

می‌‌نماید اعتقاد و گاه گاه ** آن رگ فلسف کند رویش سیاه‌‌

?الحذر ای مومنان کان در شماست ** در شما بس عالم بی‌‌منتهاست‌‌

?جمله هفتاد و دو ملت در تو است ** وه که روزی آن بر آرد از تو دست‌‌

هر که او را برگ آن ایمان بود ** همچو برگ از بیم این لرزان بود

بر بلیس و دیو از آن خندیده‌‌ای ** که تو خود را نیک مردم دیده‌‌ای‌‌

چون کند جان باژگونه پوستین ** چند وا ویلا بر آید ز اهل دین‌‌

بر دکان هر زرنما خندان شده ست ** ز آنکه سنگ امتحان پنهان شده ست‌‌

پرده ای ستار از ما بر مگیر ** باش اندر امتحان ما مجیر

قلب پهلو می‌‌زند با زر به شب ** انتظار روز می‌‌دارد ذهب‌‌

با زبان حال زر گوید که باش ** ای مزور تا بر آید روز فاش‌‌

صد هزاران سال ابلیس لعین ** بود ز ابدال و امیر المؤمنین‌‌

پنجه زد با آدم از نازی که داشت ** گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت

  • تبلیغات

    agha agha agha